غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
99
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
جواب داد كه بر عهد و پيمان شما اعتماد نيست زيرا كه مستعصم خليفه و ركن الدين خور شاه اسمعيلى و جمعى ديگر از حكام بلاد را نخست بامان مطمئن گردانيديد و آخر الامر بىجهتى بقتل رسانيديد لاجرم من با خود قرار دادهام كه تا جان در تن و رمقى در بدن داشته باشم از اين چهار ديوار بيرون نيايم و چون اين پيغام به يشموت رسيد مستعد محاصره ميافارقين گرديد و ملك كامل مردم خويش را استمالت داده گفت از جنس سيم و زر و غله و اجناس ديگر آنچه در خزانه و انبارخانه موجود است از سپاهى و رعيت دريغ نيست و للّه الحمد و المنه كه من مانند مستعصم بخيل نيستم كه دينار و درم را فداى نفس و عرض خود نگردانم آنچه ضرورت داريد بستانيد و در محافظهء اين بلده از خود بتقصير راضى نشويد و متوطنان آن بلده از استماع اين سخنان اميدوار گشته متشمر پيكار لشگر تاتار شدند و از جانبين عراده و منجنيق بر كار داشته آغاز انداختن تير و سنك كردند و هرروز از شهر فوجى از شجعان بيرون آمده نائره قتال مىافروختند و خرمن حيات جمعى از مغولان را ميسوختند از جمله دو جوان بودند كه بملك كامل اختصاص تمام داشتند و ايشان در اكثر ايام بميدان هيجا خراميده بنوعى آثار جلادت ظاهر مىگردانيدند كه داستان شجاعت رستمدستان و اسفنديار روئين تن منسوخ ميگشت نقلست كه ملك كامل را منجنيقى بود كه به زخم سنك او رخنه در بناء زندگانى سپاه ايلخان مىافتاد و مغولان در دفع او چاره جوى گشته منجنيق بدر الدين لولو را كه او نيز مهارت كامل حاصل داشت طلب نمودند و چون آن شخص باردوى يشموت رسيد منجنيقى در برابر منجنيق شهر نصب كرد و آن دو استاد بيكبار سنگها از منجنيق گشاد داده هردو سنك در فضاء هوا بهم بازخورده ريزهريزه شد مردم اندرون و بيرون از حداقت آن دو هنرمند حيران و متعجب گشتند القصه قضيهء ميافارقين مدت دو سال امتداد يافت عاقبت در شهر قحط و غلائى عظيم روى نمود و سپاهيان اسبان خوردند و بعضى از اقويا از گوشت ضعفاء بنى نوع تغذى ميكردند و آخر الامر هفتاد هشتاد مفلوك در خدمت ملك كامل مانده كس نزد يشموت فرستادند و امان طلبيدند و شاهزاده ارقيونويانرا نامزد فرمود كه بميافارقين رفته ملك كامل را دست و گردن بسته باردو رساند و ساير مردم را به تيغ كين بگذارند و ارقيو به شهر درآمده آن دو جوان جلادتنشان چون حال نوعى ديگر ديدند بر بام خانه برآمده به تير انداختن مشغول شدند و پس از آنكه سهام ايشان باتمام رسيد سپرها در سر كشيده چندان شمشير زدند كه بدرجهء شهادت فايز گشتند و همان لحظه تمامى متوطنان آن مكان كشته شده يشموت ملك كامل را پيش پدر فرستاد و چون ايلخان او را ديد حكم فرمود كه قطعهقطعه گوشت از بدن آن حاكم عادل مسلمان بريده در دهانش مىنهادند تا درگذشت گويند كه زهد ملك كامل بمرتبه بود كه با وجود سلطنت بحرفت خياطت مشغول نموده روزگار ميگذرانيد و هرگز خيال ظلم و عدوان پيرامن خاطر عاطرش نميگرديد و چون مغولان بميافارقين و اعمال و مضافات آن را بسان ساير بلدان ويران كردند روى بصوب ماروين آوردند و ملك سعيد نامى كه حاكم آن سرزمين بود در قلعه متحصن گشته يشموت سپاه را بمحاصره و محاربه مامور